چشم به راه سپیدهتو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند...و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم.مرا ببخشمرا بخاطر غمهای بی کرانه ببخشبه آتشی که زجانم کشد زبانه ببخشزبار معصیت و بی کسی و تنهایی شد از دو دیده روان، اشک دانه دانه ببخشجبینم از عرق شرم تا ابد خیس استروان زخمی ام از غصه، شانه شانه، ببخشبرای آتش قهرت اگر توان باشدز دوری تو کجا من شوم روانه، ببخشبهار، بودن با توست، ورنه، بی تو کجاوزد نسیم بهاری به آشیانه، ببخشاگر چه تیره شده صفحه سپیددلمولی هنوز به لب دارم این ترانه، ببخشاگرچه بار گناهم چو کوه سنگین استبه انتظار عطایم بر آستانه ببخشبه چله ای که به ندبه، شبانه طی کردمو دیدم از برکات دمت نشانه، ببخشهنوز در رگم از عشق قطره هایی هست کم من و کرمت، قطره کن بهانه، ببخشحسین بزرگی (حامد)انتظار پیوستهدر خواب هم انتظارمان پیوسته استچشمی باز است و چشم دیگر بسته استبا پانزده آمدی، مبارک عددی ستزیرا که شبیه گنبد و گلدسته استبیژن ارژنکجایی؟چشم انتظاری مرادیگر تمام پنجره هااز بر کرده اند- من از مرگ نمی هراسممن از خواب نمی هراسممن از...خدا می داندهرگاه صدای نفسهایتاز دریچه متروک زمانبه گوش حساس قلبم می رسدتمام زندگی به انتظار برمی خیزد... تو کجایی؟ کی میآیی؟سهیلا حسن پور- قاصدک- اندیمشک